قلب من با رفتنت از عشق هم ؛ محروم شد
صادقانه دل سپردم .... سرنوشتم شوم شد
قلب من با
رفتنت از عشق هم ؛ محروم شد
دل که درزندان چشـمانت
دقایق می شمرد
عاقبت حکمش رسید از
دوریت محکوم شد
من تظاهر می کنم خوبم
ولی دردی عجیب
جا گرفت درسینه ام
یکباره دل مسموم شد
فارغ از خود بودنـــــم
..در گیرودارزندگی
قلب من بازیچه ی .. دسـتت
مثال موم شد
ظلم چشمانت نصیبم شد
دراین بازی ِ تلخ
ســهم من تنها نشستن
با دلی مظلوم شد
عشق با تلخـی خود درقلب من جا ماندَست
رفتی و دل را شکسـتن
عادتی مرسوم شد