به یاد بهترینم

تو هم با من نمی مانی

برو بگذار برگردم

دلم می خواست با نگاهت قهر می کردم

هوا ابریست

دلتنگم

ومن چندیست دارم با خودم ....

                         با عشق می جنگم

اگر می شد برایت می نوشتم لحظه هایم

صدایم را

سکوتم را

اگر می شد برای دیدنت دل دل نمی کردم

اگر می شد که افسار دلم را ول نمی کردم

یک نفر می پرسد که چرا شیشه شکست ...؟

مادرم می گوید : شاید این دفع بلاست ...

یک نفر زمزمه کرد : باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد ؛ شیشه پنجره را زود شکست !

کاش امشب که دلم

مثل آن شیشه مغرور شکست

عابری خنده کنان می آمد

تکه ای از آن را بر می داشت

مرهمی بر دل تنگم می شد....

اما امشب دیدم

 هیچ کس هیچ نگفت ....

قصه ام را نشنید...

از خودم می پرسم :

    ارزش قلب من از شیشه پنجره هم کمتر بود ....... ؟